شمس الدين حافظ

526

سفينه حافظ ( فارسى )

نه صورتى كه گل گلستان فردوسى * نه قامتى كه سهى سرو باغ رضوانى بسى حكايت حسنت شنيده‌ام جانا * كنون كه ديدمت الحق هزار چندانى تنم چو چشم تو دارد نشان بيمارى * دلم چو زلف تو دارد سر پريشانى ز جستجوى تو ننشينم ار چه هر نفسم * ميان خون دل و آب ديده بنشانى ز خاك پاى عزيز تو رو نگردانم * گرم بدست فراقت بسر بگردانى تو چون سپهر جفا پيشه‌اى و احوالم * ز روزگار نهادست رو بويرانى ز روى لطف و ترحم چرا نبخشائى * چو درد و محنت حافظ يقين همىدانى [ 476 نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى ] 70 شماره مسلسل 681 نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى * گذر بكوى فلان كن در آن زمان كه تو دانى تو پيك خلوت رازى و ديده بر سر راهست * بمردمى نه بفرمان چنان بران كه تو دانى بگو كه جان ضعيفم « 1 » ز دست رفت خدا را * ز لعل روح‌فزايت ببخش از آن كه تو دانى من اين دو حرف نوشتم چنان كه غير ندانست * تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آبست * اسير خويش گرفتى بكش چنان كه تو دانى اميد در كمر زركشت چگونه نبندم * دقيقه‌ايست نگارا در آن ميان كه تو دانى يكيست تركى و تازى درين معامله حافظ * حديث عشق بيان كن بهر زبان كه تو دانى [ اى باد صبا بگذر ز آنجا كه تو ميدانى ] 71 * شماره مسلسل 682 اى باد صبا بگذر ز آنجا كه تو ميدانى * احوال دلم برگو آنها كه تو ميدانى در پردهء اسرارش هرگه كه شوى محرم * سربسته بگو از ما آن را كه تو ميدانى چون جور و جفايش را ديدى كه ز حد بگذشت * بنشين و بيان فرما ز آنجا كه تو ميدانى درد دل ريشم را چون نيست دوا پيدا * لطفى كن و درمانش فرما كه تو ميدانى چون سرمهء بينائى در ديده كشم گردى * گر باد صبا آرد ز آنجا كه تو ميدانى

--> ( 1 ) بعضى نسخ عزيزم